امروز صبح، حدود ساعت شش که داخل رختخواب غلت می زدم و سعی می کردم باز بخوابم یک چیز وحشتناک کشف کردم.
متوجه شدم که مغز من به طرز رذیلانه ای حافظه ام را دستکاری کرده است. خاطرات خوب را از یک و نیم سالگی دم دست نگه داشته و خاطرات دوست نداشتنی را زیر فرش یا داخل کمد قایم کرده است. گاهی اشتباهی پایم روی این خاطرات می رود و یا کمد را ناخواسته باز می کنم و تکه هایی می بینم، اما این تکه ها گنگ و نامفهومند. اکثراً به دوره ی نه چندان دور وحشتناکی که اسمش نوجوانی است مربوط می شود.
من در نوجوانی یک موجود بی شعور مهوع بوده ام.
حدود یازده تا سیزده سالگی (یادم نیست) به مدت یک یا دو سال (یادم نیست) با پدرم حتی یک کلمه هم حرف نمی زدم. حتی سلام و خداحافظ هم نمی گفتم. علتش یادم نیست. از پدرم متنفر بودم. یادم نیست چرا، اما فکر نکنم دلیل خاصی می خواست. از حرف زدنش، رفتارش، حرکاتش، همه چیزش متنفر بودم. از پیراهن های پاره ای که بعد ده ها سال استفاده می پوشید، از هزار و یک چیزی که با احتیاط نگه می داشت و هیچ وقت دور نمی انداخت، از دقتش در سالم نگه داشتن وسایلش، از اینکه قبل از خواب موهایش را برس می کشید و به نظر من ابلهانه ترین کار ممکن بود و حتی مادرم بابت این مسئله با او شوخی می کرد، از اینکه… خیلی چیزهای دیگر. نمی دانم. حتی فکر نکنم علت خاصی داشت. احتمالاً مربوط به همان انفجار اندروژن ها و تغییرهای شدید روحی روانی دوران بلوغ می شود.
این موضوع را همین امروز صبح به یاد آوردم.
یادم آمد که یک بار پشت در خانه، جلو پادری ایستاده بودم و همان طور که به جاکفشی لگد می زدم به پدرم فحش می دادم. یادم نیست چرا. اما یادم است که فحش های وحشتناکی بودند. کلمات و لحن ادایشان تداعی کننده ی عمق نفرتی بودند که یک نفر ممکن است نسبت به هر کس دیگری داشته باشد. در همین حین، در خانه به آرامی باز شد. پدرم بود. فکر نمی کردم خانه باشد. برای لحظه ای نگاهی به من انداخت و بعد بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند داخل خانه برگشت.
آن قدر تنفر برانگیز و بی شعور بودم که از این قضیه ککم هم نگزید. حتی حدس می زنم خوشحال هم شده باشم که آن حرف ها را شنیده است. یادم نیست. اما یادم است که چند ثانیه بعد خیلی بی خیال در را باز کردم و داخل خانه و اتاقم رفتم.
یادم آمد که در همان سال ها به خودم می گفتم هیچ وقت نباید صاحب پسری بشوم. چون مطمئناً او هم در همین سن از پدرش که من باشم متنفر خواهد بود. و خب، من کاملاً حق را به فرزندم می دادم. چون او را می فهمیدم. و می دانستم هیچ کاری از دست من به عنوان پدر بر نمی آید تا بتوانم این تنفر را پاک کنم.
یادم آمد مادرم یک بار وقتی حدوداً سیزده ساله بودم (یادم نیست) قبل از اینکه پدرم به خانه بیاید حدود یک ساعت من را خواهش و التماس و تهدید و تطمیع می کرد که آن روز به پدرم سلام کنم. فکر کنم روز تولد پدرم بود. یادم نیست. من هم مقاومت می کردم و نهایتاً گفتم به کسی ربطی ندارد که من به چه کسی سلام می کنم یا نمی کنم. پدرم آن روز عصر خانه برگشت. تلویزیون روشن بود. مادرم ناامیدانه به من چشم دوخته بود. من هم سرانجام تسلیم شدم. نمی دانم چرا. سلام کردم.
پدرم لحظه ای ایستاد. فکر کرد اشتباه شنیده. بعد سرش را پایین انداخت و سعی کرد عادی رفتار کند. او هم گفت «سلام پسر». اما صدایش شکست. مادرم که جا خورده بود از خوشحالی حتی نمی توانست حرف بزند. اما من از احساساتی شدن بدم می آید. آن موقع هم بدم می آمد. خیلی زیادتر از الان. بلند شدم و داخل اتاقم رفتم.
بعدتر ها، یک روز، مثل بچه ی آدم و خیلی عادی صحبت با پدرم را دوباره شروع کردم. امروز می گوییم و می خندیم. پدرم یک روز می میرد. و حتی تصورش پشتم را به لرزه می اندازد. امروز این تکه ها را به یاد آوردم و بی خوابی ام حتی بدتر از قبل شد.
این احتمالاً از آن متن هایی است که بعداً از نوشتنش بی نهایت پشیمان می شوم. اما تصمیم گرفتم قبل از اینکه نظرم برگردد این پست را منتشر کنم. این در برابر چیزی که به پدرم بدهکارم هیچ است. در ضمن من جربزه ی عذرخواهی بابت نفهمی ده سال قبلم را ندارم. نمی خواهم زخم های قدیمی را باز کنم. گفتم که، از احساساتی شدن بدم می آید. بعلاوه من هیچ وقت به پدرم حتی نگفتم دوستش دارم. شنیدن این جمله احتمالاً از ظرفیت تحملش خارج است.
الان که فکر می کنم می بینم حتی به مادرم هم نگفتم دوستش دارم. و احتمالاً هر کدامشان که بخواهند با «دوستت دارم» به من ابراز محبت کنند، جمله هایشان و خودشان و احساساتشان را پس می زنم.
خودشان هم دیگر می دانند.
دست خودم نیست. من این طوری ام.
پانوشت: ماه قبل دوستم حدود ساعت دو صبح جلو آینه ایستاده بود و موهایش را شانه می کرد. خندیدم. گفتم: بابای منم همین طوره! قبل خواب یادش میاد موهاش رو شونه بزنه.
از داخل آینه نگاهی به من انداخت و گفت: علت روانی داره. من هر وقت اعصابم خرابه قبل خواب موهام رو شونه می زنم.
من کمی جا خوردم و ناخودآگاه گفتم: بابای من تقریباً هر شب این کار رو می کنه.
دوستم که همچنان موهایش را شانه می زد گفت: پس معلومه از اوناییه که مشکلاتش رو تو خودش می ریزه و به کسی نمی گه.
.
بیچاره بابا.
