خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

توضیح واضحات: راقم این سطور به هیچ وجه نیت قضاوت و صدور حکم ندارد (لااقل در این پست!) بنابراین مسئولیت هر برداشت یا قضاوتی با شخص برداشت کننده/قضاوت کننده است و بنده بی تقصیرم.

سکانس اول:

علی1 : چطوری دادا؟

من: قربونش! اوضاع احوال خوبه؟ این ورا نمیای؟

اون: داداش بیام اونجا باز دوستات دست میگیرن واسه ما :-D

من: کجا دست گرفتن؟ اتفاقاً خیلی هم حال کردن باهات

اون: با کجام؟! مثلاً اومدیم پیشت بعد n سال حالی به حولی… این رفقات خراب شدن گه کردن تو کارمون.

من: خب تقصیر خودته که تیریپ استریتی بر میداری و وای میستی واسشون از خاطرات دختـربـازیات میگی! وگرنه دوستای من می دونن که گــی هستم. اگه می خواستیم کاری بکنیم هم مشکلی نبود!

اون: کـ…ـرم تو کـ…نشون!2 من دوست ندارم دوستای تو بدونن من هم گی هستم. همون طور که من نمی دونستم دوستای تو گی هستن یا نه.3

من: هوم… یعنی چی؟ خجالت می کشی یعنی؟

اون: نه. احساس می کنم ربطی به کسی نداره که بدونه من گی هستم یا نه

من: اه؟ چطوره که خاطرات دختربازی هات شخصی نیستن و تمام شب می تونی اونها رو جلو دوستام تعریف کنی اما خاطرات پسربازیهات شخصی ان و به کسی ربطی نداره؟!

اون: تعریف که نکردم خب =)) 4 آخه بامزه بودن… بی خیال حاجی. :-D

[و ما بی خیال می شویم.]

سکانس دوم (کمتر از 5 ثانیه پس از اتمام سکانس اول) :

من: dude یه سوال. دوستای استریت تو می دونن گی هستی؟

اشی5: من واسه کسی توضیح نمیدم که با دختر خوابیدم یا پسر یا حیوون! کلاً مربوط به خودمه. نه اصراری دارم نه انکاری. مسائل داخل شــورت هر کس به خودش مربوطه.

من: خب می گفتی «نه». این همه توضیح چرا!

اون: آخه بعضی وقتا که یه چیزایی هم پیش میاد، بازم انکارش نمی کنم.

من: نه منظورم out بودنه. نمی خواد توجیه کنی خودت رو واسه من. من که نمی خوام ازت ایراد بگیرم! می خواستم ببینم اوضاع چطوریه.

اون: خب منم منظورم اوضاع بود.

من: نه… منظورم فقط «چیستی» قضیه بود… نه «چرایی» قضیه.

[در اینجا یک سوال در باب چرایی قضیه نیز به ذهن مارمولک بنده خطور می کند]

من: به نظر تو چرا وزیر امور خارجه آلمان (که نمی دونم بالاخره انتخاب شد یا نه) این قضیه ی داخل شــورتش رو داخل شــورتش نگه نداشته؟

اون: انتخابی نیست. حزب CDU که رئیسش آنگلا مرکله بیشترین رای رو آورد ولی کافی نبود. در نتیجه اعتلاف کرد با حزب بعدی…

من: حالا هر چی! منظورم این بود که انتخاب/منصوب/ یا هر کوفت دیگه ای که شد…

اون: وایسا توضیح بدم!

من: خب I don’t care !

اون: بی خود! می گفتم… باید اعتلاف کنه با حزب FDP که بیشترین رای رو بعد از CDU آورده تا حد نصاب رو بیارن. در نتیجه رییس اون حزب اولی میشه صدر اعظم، رییس حزب دومی میشه وزیر امور خارجه.

من: خب؟ حالا جواب من کوش؟

اون: والله احتمالاً دلیل شخصی خودشه. کسی به این چیزا اهمیت چندانی نمیده اینجا که حالا طرف گی ه یا نه یا گفته که هست یا نه. لیاقت داره خب، شده رییس حزب. اگه out هم نبود بازم لابد میشد. کسی فکر نکنم به خاطر out بودن بهش رای داده باشه

من: سوال من رو به چیزایی که بهش ربط نداره مربوط نکن. من نپرسیدم چرا منصوب/انتخاب/یا هر کوفت دیگه ای شد. من میگم به نظرت چرا قضیه ی داخل شــورتش رو داخل شــورتش نگه نداشته… و گفتم به نظر خودت.

اون: خب بعضی ها دوست دارن جار بزنن. که شب قبل  با دختر خوابیدن، یا پسر، بعضی ها هم هیچ وقت جار نمی زنن. مسئله شخصیه.

من: آهان… و وزیر امور خارجه آلمان از اوناست که دوست داره جار بزنه.

اون: احتمالاً.

پانوشت: هر کس درباره دوست های من (اولی که هیچی، دومی رو میگم!) حرفی بزنه یا قضاوتی بکنه کامنتش قیچی میشه. من یه پا دیکتاتورم. گفته باشم؟!

پانوشت دوم: اشکان جان شرمنده که ناخواسته سوژه پست شدی! ایشالله از دلت در میارم!

1- این علی ربطی به هیچ کدام از علی های پست های قبلی ندارد!

2- این عبارت احتمالاً نوعی فحش محسوب می شود که برای حفظ شئونات با اندکی دخل و تصرف به علت رعایت امانت آورده شد.

3 – البته این حرف مثالی مع الفارق بوده چون اولاً آن رفقای من مثل برج میلاد استریت بودنشان تا شعاع پنجاه کیلومتری مبرهن است. و دوم اینکه بنده فردای همان روز با همان دو دوستم مشغول اختلاط بودیم که وسطش حرف همین علی آقا کشیده شد وسط و ما هم که چیزی برای پنهان کردن نداشتیم…. خلاصه اینکه آره! البته پیش خودمان بماند!

4-  دروغ می گفت. آن قدر خاطرات مختلف از دخترهای مختلف برایمان تعریف کرد که آن دو رفیق استریتم طی این همه سال تعریف نکرده بودند!

5- یکی از رفقای ایرانی در بلاد کفر ژرمن ها

زیراکس

جلوی زیراکس دانشکده ایستاده بودم و داشتم با خانم زیراکسی می گفتم و می خندیدم

یک هو یک بابای سال پایینی پیداش شد و جزوه کت و کلفتی از داخل کوله پشتی اش در آورد و گفت: خانم فلانی این رو واسم کپی کنین

خانم فلانی جزوه رو گرفت و نیم نگاهی بهش انداخت. بعد گفت: این رو که دیروز واست کپی کردم؟

بابای سال پایینی گفت: اه؟ شوخی می کنی؟

خانم فلانی نگاهی به سر تا پای باباهه انداخت و گفت: حالا اگه می خوای برات بزنم؟! من که بدم نمیاد!

من پریدم وسط و گفتم: بابایی چت شده امروز هم دیدمت که سر کلاس اصلاً تو باغ نبودی یا دیوار رو نگاه می کردی و هر هر می خندیدی؟

بابای سال پایینی هر هر می خندد.

من ادامه دادم: نکنه عاشق شدی؟ ببینمت!

باباهه گفت: ها ها ها… نه بابا عشق چیه دیگه! ما رو چه به این کارا… ها ها ها

من جزوه هایش را از روی میز بلند گردم و روی کوله اش انداختم و گفتم: خب کاره دیگه… دست خود آدم که نیست! پیش میاد.

باباهه ادامه داد: ها ها ها … یعنی می خوای بگی واسه تو پیش اومده؟

من گفتم: خب آره. اما بچه بودم . نمی فهمیدم. عقلم اندازه ی الانِ تو بود.

باباهه همچنان می خندد. خانم زیراکس هم البته ایضاً می خندد.

خانم زیراکس گفت: اه؟ نه بابا؟ فلانی (اسم کوچکم را صدا می کند) تو هم آره؟! بهت نمی آد!

من گفتم: وا… مگه من چیم هست؟! البته همون طور که گفتم بچه بودم، نمی فهمیدم… ده دوازده سالم بود همش… کاره دیگه، پیش میاد!

البته دیگر برای ماستمالی و حفظِ کلاسِ از دست رفته دیر شده بود. بابای سال پایینی که نیشش همچنان تا بناگوش باز بود پرسید: خب آخر کارِتون به کجا رسید؟

من شانه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی دیگه… بعضی ها اصولاً قرار نیست به هم برسن.

خب چی می گفتم؟ می گفتم پسره استریت بوده و من هم هنوز دهانم بوی شیر می داد و نمی فهمیدم همجــنـسگرایی چی است و گرایش جنسی چی چی است؟!

بابای سال پایینی با نیش از بناگوش در رفته از زیراکس (و البته ما) دور شد. خانم زیراکسی که کمی انگار دلش به حالم سوخته بود گفت: ای بابا… فلانی دنیا همینه دیگه! حالا بعد از اون چی؟ دیگه عاشق نشدی؟!

چه فضول! گفتم: نه. والله انگار راسته که میگن آدم فقط یه بار عاشق میشه. ما هم عشقه رو با لگد انداختیم بیرون. از اون موقع هم جا واسه کسی باز نشده…

خانم زیراکسی دوباره با نیش نامحسوسی! پرسید: خب… حالا کی بود اون دختر خوشبخت که دل تو رو برد؟!

من خندیدم و گفتم: ای بابا… یعنی این داستان ها رو باور می کنی؟!

پ.ن: دفعه پیش که از این مدل خاطره ها نوشتم یک نفر مچم رو گرفت و شناساییم کرد. به خدا باورم نمی شد این قدر خواننده هام متنوع باشن که شخصیت یکی از پست هام بیاد نوشته ای که درباره ش نوشتم رو بخونه! تازه کلی هم دلخور شد و اخم و تخم کرد که چرا درباره من این چیزا رو نوشتی… خب، ایشالله که دیگه از این اتفاقا نمی افته!!

پ.ن 2 : حوصله و وقت ویرایش ندارم. ایراد نگیرید لطفاً!

پ.ن 3 (بسیار مهم): من یه اشتباهی تو متن کردم و می بینم که خیلی ها به اشتباه افتادن! اون یه باری که من عاشق شدم هیچ ربطی به اون پسره لاغر گنده دماغ که فکر می کنین نداره. درسته، دوستش داشتم. اما عاشقش نبودم. نمی دونم چرا شماها درک نمی کنین این قضیه رو! این قضیه عشق که تو این پست نوشتم مربوط به دوازده سالگیم میشه. افتاد؟!

چه چیزی انسان را همـجنــسگـرا می کند؟

روراست باشیم. هنوز کاملاً مشخص نیست.

البته فرضیه ها و تئوری هایی وجود دارند که کمابیش این روند را توضیح می دهند. اما هیچ کدامشان آن قدر مستدل نشده است که بشود با اطمینان گفت «دلیل همـجنــسگـرا شدن وجود فلان ژن، اثرهای رحمی مادر، یا تفاوت های نوروفیزیولوژیک مغزی است». می شود گفت علت همـجنــسگـرا شدن می تواند مخلوطی از همه این ها با درصدهای اثر متفاوت، و دلایل بی شمار دیگری باشد که هنوز کشف نشده اند.

***

سه ستاره بالا برای این گذاشته شدند تا شما قبل از مطالعه ادامه مطلب کمی وقت برای فکر کردن داشته باشید. فکر کردن، برای اینکه در این پاراگراف حقیقتی را به صورتتان بکوبیم: همه شما با خواندن بند اول این نوشته واکنشی خاص نشان داده اید. خب، واقع بین باشیم، شاید نه همه! اما اکثرتان چنین بوده اید. اگر یک همـجنــسگـرایید واکنشتان خشم بوده چون از نویسنده این سطور «انتظار داشته اید» دلایل علمی مکانیسم های همـجنــسگـرا شدن را ردیف کند و اگر با همـجنــسگـرایان مخالفید دلتان غنج می زند که «چه خوب پس همـجنــسگـرایی طبیعی نیست».

همان طور که گفته شد هیچ یک از شما این سوال را به طریقی بی طرفانه برای خود بررسی و تعریف نکرده است. هر کسی از ظن خود، می خواهد چیز دیگری از کُنه این سوال بیرون بکشد. همـجنــسگـرا می خواهد نرمال بودن خود را اثبات کند و هموفوب نرمال نبودن همـجنــسگـرا را. آیا سوال بررسی کننده ی حقوق همـجنــسگـرایان است؟ آیا سوال درباره ی بیمار بودن یا نبودن همـجنــسگـرایان است؟ نه.

اما دو طرف دعوا علاقه دارند که از سوالی درباره دلایل علمی همـجنــسگـرایی به محق بودن نظرات خود برسند و این مخالف یکی از پایه ای ترین اصول تحقیقات علمی است: یعنی بررسی موضوع به طور بی طرفانه و بدون قصد و غرض.

بگذارید اینجا گریز کوتاهی به علت همـجنــسگـرا شدن افراد بزنیم. این یک واقعیت است که تا به حال هر چه درباره علل همـجنــسگـرایی گفته شده، از ژن و اندوکرینولوژی گرفته تا سایکولوژی در حد تئوری بوده. اما این به این معنا نیست که همه ی عللی که تا به حال کشف شده اند یا بر پایه آنها نظریاتی داده شده بی پایه و «کشکی» بوده اند. پروسه تولید علم آن قدر پیچیده و طولانی است که نمی توان انتظار داشت دلایل ژنتیکی و نوروفیزیولوژیکی رفتارهای پیچیده ای مانند همـجنــسگـرایی در یک چشم به هم زدن (یا حتی با گذشت چندین دهه) کشف و برملا شوند. بدن انسان و در صدر آن ها مغز شگفت انگیز او چنان پروژه های پیچیده و عظیمی اند که باز کردن اسرار آن ها چه در این زمینه و چه در هر زمینه دیگری ابداً کار ساده ای نیست. در واقع ساده انگارانه است که تصور کنیم رفتارهای پیچیده ای مثل گرایش جنسی در انسان با یک ژن یا یک عامل بیولوژیک دیگر ایجاد شده باشند. محتمل تر این است که ایجاد چنین صفاتی را مدیون همکاری چندین علت ژنتیکی-بیولوژیکی و محیطی با هم بدانیم. همین که تا الان چنین تئوری های قابل دفاعی از علل همـجنــسگـراشدن عرضه شده خود جای تحسین دارد و باید توجه شود که «تئوری سازی» فعالیت علمی بسیار سخت و روشمندی است و این طور نیست که یک تئوری تنها به دلیل تئوری بودن بی ارزش دانسته شود. فراموش نکنید که «تکامل جانداران داروین» نیز علیرغم صدها سند و مدرک بر له اش هنوز یک تئوری است، اما هیچ مرکز علمی معتبری در دنیا نیست که این تئوری را به دانشجویان خود آموزش ندهد. حال اگر روی زمین هنوز هستند کسانی که دوست دارند تصور کنند آدم و حوا با کشتی فضایی از بهشت روی زمین آمدند و خداوند قادر و عالم گونه های حیوانات و نباتات را همه با هم در طرفه العینی خلق کرد، دیگر مربوط به خودشان می شود.

برگردیم سر موضوع اصلی خودمان. چند نکته را باید این وسط روشن کرد، و آن اینکه هنگامی که مسئله همـجنــسگـرایی پا به میان می گذارد اتفاقی که همیشه رخ می دهد «خلط مباحث» است. دو طرف دعوا برای گرفتن نتیجه مورد نظرشان چنان موضوعات مختلف را به هم وصل می کنند که روی سوفیست های یونان باستان هم سفید می شود. این که «چه چیزی باعث همـجنــسگـرا شدن فرد می شود» یک مسئله است، و اینکه «حقوق همـجنــسگـرایان به عنوان یک اقلیت درجامعه باید حفظ شود» مسئله ای ست دیگر. همـجنــسگـرا چه در اثر یک ژن خبیث یا مبارک همـجنــسگـرا شده باشد، و چه در اثر تربیت بد و یا محرک های محیطی، دارای حقوقی اجتماعیست که باید حفظ شود. فرض کنیم که همـجنــسگـرایان بیمارند. آیا کسی ادعا می کند که حقوق اشخاص هموفیلی یا مبتلایان به MS نادیده گرفته شود یا اینکه «باید آن ها را مجازات کرد چون بیمارند»؟

از آن طرف، بحث و جدل های علمی دستاویز اثبات ادعاهایی می شوند که خودشان بر آن ها دلالت نمی کنند. فرض کنید همـجنــسگـرا شدن فرد در اثر وجود ژن «ایکس» باشد و فردا چنین کشفی در ژورنال معتبری چاپ شود. اینجاست که همـجنــسگـراها از خوشحالی فریاد می کشند «هورا! دیدید؟ همـجنــسگـرایی طبیعی است». بر عکس آن نیز صادق است. فرض کنید ثابت شود ژن «ایکس» که این قدر روی آن حساب باز شده هیچ اثری روی همـجنــسگـرایی ندارد. اینجاست که هموفوب ها فریاد می زنند «دیدید؟ ما که گفته بودیم همـجنــسگـرایی طبیعی نیست»

نکته اینجاست: اینکه یک رفتار، خصوصیت یا ویژگی در انسان ( یا هر موجود زنده دیگری) ژنتیکی باشد یک مسئله است، و اینکه آن رفتار، خصوصیت یا ویژگی طبیعی شمرده شود مسئله ای دیگر. اگر این سفسطه چنان در ذهنتان جا خوش کرده که متوجه اشکالش نمی شوید سوالی مطرح می کنیم:

آیا فقط چیزهایی که ژنتیکی باشند طبیعی شمرده می شوند؟

و سوالی کمی متفاوت: آیا همه ی چیزهایی که ژنتیکی اند طبیعی شمرده می شوند؟

یک سوال دیگر: آیا فقط خصوصیاتی که منشاء ژنتیکی دارند و به زعم ما «طبیعی اند» مفیدند و باید حفظ شوند؟

برای دادن جواب «نه» به هر کدام از سوالات بالا پیدا کردن یک مثال نقض هم کافی است. خیلی از بیماری ها منشاء ژنتیکی دارند، و خیلی از مسائل به قول ما طبیعی هنوز منشاء اثبات شده ژنتیکی ندارند. تا به حال ژنی برای تشکیل خانواده یا عاشق شدن کشف نشده است، اما کسی برای طبیعی دانستن این رفتارها منتظر کشف ژن نمی ماند.

حال چرا باید بین «علاقه دو همجنس به هم» و «تشکیل خانواده دادن دو غیر همجنس با هم» این قدر تفاوت قائل شد؟ در واقع، این «طبیعی بودن» در ذات رفتار نیست که باعث واکنش مثبت یا منفی ما به آن می شود (همـجنــسگـرایی در ذات خود عملی مثبت یا منفی نیست) بلکه این واکنشِ «عرف جامعه» به آن رفتار است که واکنش ما را شکل می دهد (می توانید عقاید دینی و قبیله ای را به این مورد اضافه کنید). اگر آقای بهمانی که یک هموفوب است در فضایی رشد پیدا می کرد که طبق عرف جامعه، همـجنــسگـرا شخصی طبیعی و عضوی مانند دیگر اعضای جامعه شمرده می شود، برای خود آقای بهمانی هم این مسئله طبیعی و عادی شمرده می شد. بنابراین طبیعی بودن یا نبودن یک رفتار (در این مورد: همـجنــسگـرایی) تنها دستاویزی است برای پنهان کردن دلیل اصلی مخالفت، که همان هنجارستیزی رفتار مورد نظر در مقایسه با عرف جامعه است.

اشخاص زیادی هستند که ادعا می کنند کسی همـجنــسگـرا به دنیا نمی آید، بلکه اشخاص همـجنــسگـرا «می شوند». معنای ضمنی حرف ایشان این است که «همـجنــسگـرایی اکتسابی است، پس طبیعی نیست، پس بیماری است، پس مضر است، پس باید با آن مبارزه شود»

همان طور که می بینید برهان بسیار بی ربط و شکاف بین مقدمه ها و نتایج به شدت عمیق است. اما از آن جا که چنین استدلالاتی بسیار معمول هستند و این یک مورد توسط اشخاص هموفوب زیاد از حد تکرار می شود می توان گفت جای خودش را به خوبی باز کرده است. در حالت عادی می توان اشکالات ساختاری بارز چنین استدلالی را گوشزد کرد و آن را به عنوان یک برهان ضعیف بی سر و ته که حتی به ابراز مخالفت هم نمی ارزد به کناری انداخت. اما تکرار این استدلال مریض توسط هموفوب ها به حدی بوده که طرفداران حقوق همـجنــسگـرایان نیز از آن طرف بام افتادند و با همین سلاح دست به حمله زدند: «همـجنــسگـرایی ژنتیکی است، پس طبیعی است، پس بیماری نیست، پس مضر نیست، پس باید حقوق همـجنــسگـرایان حفظ شود»

بی منطقی همان است و اشکال استدلالی نیز همان.

بر خلاف این دو دسته، اکثر دانشمندان و اشخاصی که چند پیراهن در وادی علم (science) پاره کرده باشند، معمولاً محتاط ترند و این گفته را ذکر می کنند که «گرایش جنسی فرد تا سنین پایین و قبل از بلوغ شکل گرفته است». بحث گرایشات همین جا بسته می شود و یک محقق علمی دیگر خود را وارد وادی «بد یا خوب بودن همـجنــسگـرایی» یا مباحث حقوقی آن نمی کند چون این مسائل در واقع ربطی به هم ندارند. اگر روراست باشیم، می بینیم که برای هیچ کدام از دو طرف دعوا واقعاً اهمیت ندارد که همـجنــسگـرایی ژنتیکی باشد یا نباشد. جدال اصلی بر سر اثر «اراده شخص» بر گرایش جنسی اش است. در واقع، هموفوب ها ادعا می کنند همـجنــسگـرایان همـجنــسگـرا بودن را انتخاب کرده اند، و از همین روست که ادعا می کنند همـجنــسگـرایی ژنتیکی نیست. این مقدمه برای ایشان از آن رو اهمیت دارد که در قدم بعدی «بد بودن» همـجنــسگـرایی را اثبات کنند (در استدلال غلط دیگری که در پی خواهد آمد). از آن رو، همـجنــسگـرایان چون خود می دانند که کسی نظر آن ها را قبل از همـجنــسگـرا شدنشان نخواسته، اصرار بر ژنتیکی بودن گرایش جنسی خود دارند چون می دانند ارادی نبوده است. ولی آنان نیز سعی می کنند از همین حربه برای اثبات «خوب بودن» خود استفاده کنند.

از نظر علمی اما، گرایش جنسی دارای سه قسمت است: «جنسیت بیولوژیک» (مثل مذکر یا مونث بودن)، «هویت جـنسی» (درک روانی از جنسیت خود به عنوان یک مرد، زن، یا غیر از آن) و در نهایت «نقش جنسی اجتماعی» (تبعیت از هنجارهای فرهنگی جامعه که مردانگی یا زنانگی را تعریف می کنند). هویت جنسی مبحث پیچیده ای است که در اکثر موارد باعث ایجاد سوء تفاهم های زیادی شده است. در مواقع زیادی، گرایش جـنسی یک فرد با هویت جنسی او سازگار نیست. یک فرد که در تمام عمرش با هیچ شخص همجنسی رابطه جـنـسی نداشته است ممکن است در واقع گرایش به همـجنس داشته باشد. زمانی که یک شخص متوجه همـجنــسگـرابودن خود می شود (به اصطلاح inner coming out)، زمانی است که هویت جـنسی او شکل تازه ای می گیرد تا با گرایشات جـنـسی واقعی اش سازگارتر باشد. برای کسی که از خارج به قضیه نگاه می کند، این رخداد و این «دگردیسی» ممکن است اکتسابی و اختیاری به نظر برسد، اما خود همـجنــسگـرایان اتفاق نظر دارند که این «برون آیی درونی» (یعنی قبول کردن همـجنــسگـرا بودن شخص توسط خود او) مانند واقف شدن مسئله ایست که همواره در درون خود احساس کرده و می دانسته اند اما هیچ وقت به آن مجال ابراز شدن نمی دادند.

«رفتار جنسی» سوی دیگر قضیه است. گرایشات و هویت جنسی یک شخص می توانند کاملاٌ متفاوت از رفتار جنسی او باشند. گرایش جنسی اکثراً مسئله ای بغرنج و بیش از یک برچسب است و به سادگی نمی توان درباره گرایشات جـنسی افراد اظهار نظر کرد. یک دگرجـنسگرا ممکن است در طول زندگی اش از روی کنجکاوی یا حتی علاقه های گاه به گاه با همجنس هایش نیز رابطه جـنـسی برقرار کند و این به آن معنا نیست که این شخص گرایش جنــسی اش لزوماً همـجنــسگـرایی است. برعکسش را نیز در نظر بگیرید. همجنسگرایان زیادی در کشور خودمان هستند که ازدواج کرده اند و رفتار جنسی آنان علیرغم وقوف ایشان بر همـجنــسگـرا بودن خود، محدود به رابطه با جنس مخالف شده است. موشکافی دلایل چنین رخدادهایی در این نوشته ممکن نیست.

همان طور که دیدید دعوای اصلی بر سر اختیاری یا عدم اختیاری بودن همـجنــسگـرایی است (و نه ژنتیکی یا طبیعی بودن یا نبودن آن) تا با آن حربه «خوب بودن» یا «بد بودن» همـجنــسگـرایی اثبات شود (که در کل ساختار استدلالی بی ربطی است). در رابطه با اختیار نیز می توان نظرات انجمن های معتبر پزشکی و روانپزشکی دنیا را مرور کرد که «برای اکثر اشخاص گرایش جـنـسی اختیاری نیست» و «تا به حال شواهد قابل دفاعی از تغییر گرایشات ـجـنسی مشاهده نشده و هرگونه تلاش برای تغییر گرایش جـنـسی می تواند بسیار مضر و خطرناک واقع شود و در کل این انجمن]ها[ درمان های تغییر گرایش جـنـسی (conversion therapy) را که اکثراً توسط موسسات مذهبی انجام می شوند به هیچ کس توصیه نمی کند.»

همان طور که می بینید در گزاره های علمی به ندرت از جملات مطلق استفاده می شود و این به نفس علم باز می گردد. تا آنجا که مربوط به علم و مرجعیت علمی می شود پرونده ی اختیاری بودن گرایش جـنـسی و تغییر گرایش جـنـسی با عبارت ذکر شده ی بالا رد و بسته می شود و جای بحث دیگری به جا نمی ماند، مگر اینکه مرجعیت علمی و یا در کل خود علم برای شخص هموفوب غیر قابل قبول باشد (که البته نمونه های این چنینی هم کم نیستند).

در واقع همان طور که قبلاً اشاره شد پشت ادعای اختیاری بودن همـجنــسگـرایی نیز استدلال مریض دیگری خوابیده که به این شرح است: «همجنسگرایی اختیاری است، پس نوعی انحراف است، پس بد است، پس باید با آن مبارزه شود».

این که همجنسگرایی نوعی انحراف است یا برای جامعه بد است قاعدتاً نباید هیچ ربطی به اختیاری بودن یا نبودن آن داشته باشد. در حالی که می بینیم هموفوبیا این مسائل را در یک شاهکار استدلالی به هم مربوط می کند.

یکی دیگر از بحث های داغ پیرامون همـجنــسگـرایی، همـجنــسگـرا بودن یا نبودن گونه های حیوانات است.

در مشاهده شدن رفتار همـجنــسگـرایی بین گونه های زیادی از حیوانات که لیست بلند بالایی از آن ها را می توان در اینجا مشاهده کرد شکی نیست و هر کسی با کمی جستجو در اینترنت می تواند نتایج زیادی در این رابطه پیدا کند. ولی این سوال نیز به سرنوشت سوالات قبلی دچار شده است: واقعاً برای هیچ کس مهم نیست که حیوانات همـجنــسگـرا هم وجود دارند یا نه. هموفوب قصد دارد از طریق آغاز این بحث غیر طبیعی بودن همجنسگرایی را اثبات و بعد از آن نیز مبارزه با همـجنــسگـرایی را توجیه کند. استدلال این اشخاص را می توان به طور خلاصه این چنین نوشت:

«همـجنــسگـرایی در بین حیوانات وجود ندارد، پس همجنسگرایی امری فطری و طبیعی نیست، پس همجنسگرایی نوعی انحراف است، پس همجنسگرایی بد است، پس باید با همـجنــسگـرایی مبارزه شود»

برای کنار زدن بی ربطی این استدلال اول باید اثبات شود که رفتارهای طبیعی بین حیوانات و انسان ها (علیرغم تفاوت فراوان در میزان تکامل در سیستم های عصبی و غیر از آن) مشترکند و پس از آن باید ثابت کرد که رفتارهایی که حیوانات از خود نشان نمی دهند نوعی انحراف از مسیر طبیعی هستند. همان طور که می بینید راه سخت و جاده دراز است و هموفوبیا وقتی می تواند مثل یک چریک چنین حمله ای کند دلیلی نمی بیند مسیر درست استدلالی را طی کند. همـجنــسگـرایان اما در مقابل کار خود را راحت کرده اند و با لیست کردن مستندات بی شمار از همـجنــسگـرایی حیوانات با استدلال مریضی به جنگ استدلال مریض هموفوب ها می روند:

«همجنسگرایی بین حیوانات نیز وجود دارد، پس همجنسگرایی امری طبیعی است، پس انحراف نیست، پس مضر نیست، پس حقوق همجنسگرایان باید حفظ شود.»

همان طور که می بینید باز یک موضوع جالب علمی در قالب استدلال های غلط و بی ربط دستاویز دو طرف دعوا برای به کرسی نشاندن حرف خودشان می شود، در حالی که هیچ یک از دو طرف در واقع به پرداختن به اصل موضوع علاقه خاصی ندارند.

در کل، خلط مبحث جزئی جدا ناشدنی از کلیه مباحثات مربوط به همـجنــسگـرایان و حقوق آن ها شده است و نه تنها هموفوب ها، بلکه متاسفانه همـجنــسگـرایان و مدافعان حقوق همـجنــسگـرایان را هم درگیر خود کرده که یک دلیل آن می تواند نوعی واکنش دفاعی در برابر این حجم عظیم سفسطه باشد. با این حال نفس قربانی شدن استفاده ی همـجنــسگـرایان از سلاح های معیوب هموفوب ها (یعنی سفسطه) را توجیه نمی کند.

متاسفانه تعصبات چنان تاثیرات مخربی بر سلامت تفکر و استدلالات اشخاص می گذارند که مبارزه با آن ها نیازمند چیزهایی بیش از تئوری ها و اکتشافات و نظریات تخصصی علمی و پزشکی است. بیایید امیدوار باشیم که قبل از ژن همـجنــسگـرایی، ژن تعصب و تبعیض شناسایی و ریشه کن شود، که اگر بشود دیگر نیازی برای گشتن به دنبال ژن همـجنــسگـرایی نخواهد بود.

پ.ن 1: این نوشته پس از خواندن کامنت های مفرح این لینک در رادیو زمانه نوشته شد.

پ.ن 2: ببینید محیط آکادمیک دانشگاه در سه هفته از آدم چی می سازد؟!

قربون خودم برم

خسته شدم از اینکه همیشه حق با منه!

ساعت دو یا سه نصفه شب بود. اتاق نیمه تاریک و فقط یک آباژور چراغ خواب کنار تخت روشن بود و نور ضعیف لرزانی به اطراف می پاشید. زیاد عرق خورده بودم و کمی تهوع داشتم. هیچ وقت زیاد عرق نمی خورم اما عرقش زیادی خوب بود و آن شب افتاده بودم روی فاز عرق خوری. کم پیش می آید چنین فازهایی بگیرم اما آن شب انگار همه پیش زمینه ها مهیا بود. به هر حال من مهمان بودم و دست صاحب خانه را نمی شود رد کرد. آن هم کسی که بیشتر از ده ساعت از دیدنش برای اولین بار نمی گذشت. با این حال گاهی اوقات هست که در همان برخورد اول آدم چیزهایی در درونش احساس می کند. مثل کنجکاوی. مثل اعتمادی که مثل نور همان آباژور لرزان بود.

روی زمین و کنار کتاب ها، سی دی ها، و ضبط صوت قدیمی عتیقه اش دراز کشیده بودم و او کنار پنجره روی تخت نشسته بود. نیک دریک کلمات River man را یکی یکی و یکنواخت ادا می کرد. خوبی این آهنگ این است که برای خواندنش زمزمه کردن هم کافی ست. من اما نیم رخ او را تماشا می کردم که رو به پنجره ی باز نشسته بود و همان طور که به سیگارش پک می زد با نگاهی خالی  و یخی به نقطه ی دور و نامعلومی در جلو چشمانش خیره شده بود. موهای لخت و پر کلاغی بلندش در هم و شلخته روی صورت و چشمانش ریخته بودند. دوست داشتم بفهمم به چه چیزی فکر می کند. و اینکه آیا اصلاً به چیزی فکر می کند؟ پشت دود رقیق سیگاری که دور صورتش می چرخید و روی تختی که بیشتر از دو متر با من فاصله نداشت، احساس می کردم کیلومترها دورتر از من است. مانند مجسمه ای سنگی ساکن و بی حرکت نشسته بود و فقط دست راستش برای رساندن سیگار به لب ها و پک زدن به تناوب بالا و پایین می رفت. به نظر می رسید نیک دریک ساعت هاست که می خواند و ساعت ها نیز به خواندنش ادامه خواهد داد.

آن لحظه اولین بار و تنها باری بود که فکر کردم کاش من هم سیگاری بودم.

پ.ن : هر چقدر هم منطق برایم نطق کند باز بعضی پاره های کوچک خاطره را دوست ندارم فراموش کنم. تکه هایی از من هستند که هنوز آن گوشه کنارها گم شده اند.

پ. ن 2 – اگر فکر می کنید این یک متن عاشقانه است خیلی پرتید.

پیرو این پست*، اینجانب باز هم تصمیم گرفتم قطره ای از دریای تجربیاتم را مفت و مجانی بر شما نمایان سازم. شما را به خدا می بینید من چقدر بزرگوار و بخشاینده هستم؟ برای هر مثقال از این تجربیات و نتایج عرق ها ریخته و سختی ها کشیده ام. نتایجی که می شود هر کدامشان را paper کرد و با آن ها در کنفرانس ها و سمینارهای بلاد خارجه شرکت نمود. اما من چنین نمی کنم و نتایجم را همین جا مفت و مسلم در دسترس همگان قرار می دهم. بله می دانم. حماقت است. اما چه می شود کرد. من که گفتم استاد حماقت هستم. بگذارید این پست را با یک سوال شروع کنیم:

«کراش crush چیست؟!»

کراش معانی مختلفی دارد اما آن معنی خاص که در این پست مد نظر ماست، نوع مشخصی از علاقه است که هیچ دلیل واضح یا خاصی ندارد. البته درست می فرمایید، عشق هم اصولاً دلیل خاصی ندارد! اما کراش با عشق فرق دارد. در بهترین حالت کراش می تواند پیش زمینه عشق باشد. در بدترین حالت هم کراش می تواند پیش زمینه عشق افلاطونی یا دست نیافتنی، و در حالت بینابینی کراش می تواند پیش زمینه کمی شیطنت و خوش گذرانی موقتی (در حد چند هفته) باشد.

کراش علاقه ای است که به فردی کاملاً غریبه، یا نیمه غریبه، یا آشنای دور به وجود می آید. علاقه ای شدید که نشانه های سمپتوماتیکش مشابه عاشق شدن است. اما خب، من الان این حال را به عشق دادم که آن را محدود به قلمرو آدم های آشنا با هم کردم! وقتی به یک نفر کراش دارید، ممکن است او را درست نشناسید، اسمش را ندانید یا حتی یک کلمه هم با او صحبت نکرده باشید.

مثلاً من سال قبل از کنکورم که کلاس فیزیک می رفتم به یکی از همکلاسی هایم کراش داشتم. آن هم کراش شدید. هم قد خودم بود. موهایش حلقه های درشت فر سیاه بود و صورت گرد با چشم های درشت قهوه ای و پوست روشن درخشان داشت. همیشه مشغول آدامس جویدن با دهان باز بود. حالت آدامس جویدنش چیزی مابین بچه های لوس پنج ساله و لات های چاقوکش خیابان بود. هر جا که می رفت هاله ای دور خودش این طرف و آن طرف می برد که بوی دیوانه کننده ای داشت. یک عطر شیرین شبیه توت فرنگی که باعث می شد آدم هوس کند وسط کلاس فیزیک رویش بپرد و صورتش را لیس بزند.

خب، این ها تمام چیزهایی است که من از آن پسر می دانستم. من حتی اسمش را هم نمی دانستم (و نمی دانم). این مثال بارزی از یک نمونه کراش است! حالا بگذارید پست را با سوال دومی ادامه دهیم:

«یک کراش را چطور می توان به سر منزل مقصود و موفقیت رساند؟!»

خب، بستگی دارد منظور شما از سرمنزل مقصود رختخوابتان باشد یا قلبتان. برای مورد اول مسلماً کارتان ساده تر است تا دومی. این دوره زمانه چیزی که قحط است شوهر است! با این حال، سر منزل مقصودتان هر جهنم دره ای که باشد، رمز موفقیت شما یک چیز بیشتر نیست. آن «چیز» را اینجانب نه از روی آن عضو ارجمندم، بلکه از روی تجربه و مطالعه زیاد روی کیس های متفاوت به دست آورده ام و تحلیل های آماری اش هم همه با spss انجام شده و قرار است در paper مفصلی در مجله science چاپش کنم. این را گفتم که خیال نکنید کشکی حرفی می زنم. رمز موفقیت شما در به ثمر رساندن یک کراش چیزی نیست جز:

 «کم محلی»!

خودتان را به طرف نشان بدهید، و همین که توجهش جلب شد کنار بکشید. به همین سادگی. خودنمایی، ژانگولر، پرچانگی، یا مثل زن های هرجایی رقصیدن را امتحان نکنید. این روش ها جواب نمی دهد. بهترین راه یک جا ساکت و آرام مثل آقاها نشستن است. بگذارید طعمه خودش با پای خودش سمت شما بیاید.

خودتان را بی تفاوت نشان دهید. اگر سوالی پرسیده شد، دیر جواب بدهید. اگر اصلاً جواب ندادید که چه بهتر! سر رشته کار را در دستتان داشته باشید. اگر دیدید زیاده روی کرده اید و طعمه خسته شده و مشغول پریدن است، همان جا نخ را بکشید و ناگهان توجه و وقتتان را به او اختصاص دهید. زیاده روی نکنید. یک سر سوزن کافی است. همین که طعمه دوباره سمتتان آمد، دوباره سناریوی کم محلی را تکرار کنید.

خودتان را طوری بگیرین که انگار آسمان سوراخ شده و همین الان از داخلش سقوط کرده اید. حماقت نکنید. ابراز علاقه آفت ایجاد رابطه است. دوستت دارم مثل طلسم نحسی است که گفتنش همه زحماتتان را بر باد می دهد. از به کار بردن عبارات مهربانانه یا تعریف از سر و ظاهرش بپرهیزید. به هیچ وجه به طرف مقابلتان توجه نکنید. اگر طعمه بفهمد که شما به او علاقمند شده اید، دیگر برایش جذابیتی نخواهید داشت. ابراز علاقه شما را دم دست و سهل الوصول نشان می دهد. و پسرها هر گاه که بفهمند چیزی را به دست آورده اند، آن چیز دیگر برایشان ارزشی نخواهد داشت. بوم! بنگ! فینیش! طلسم می شکند و همه چیز تمام می شود.

مهم نیست ظاهرتان یا هیکلتان چه شکلی است. به هر حال همه از میزان معقولی زیبایی بهره مندند مگر اینکه دیگر واقعاً بدشانس باشند. وقت خود را بیهوده صرف مدل موهای عجیب غریب و لباس های گران قیمت نکنید. کلید موفقیت شما «بی محلی کردن» و «خود پسندی» است. شما می توانید با قیافه ای مثل احمدی نژاد ادعا کنید براد پیت، چندلر، شاهرخ خان، یا پرنس ویلیامز هستید**. در عین بی سوادی و بی هنری می توانید ادعا کنید با شعور ترین، فهمیده ترین، و هنرمندترین شخص روی زمینید. مطمئن باشید که اگر این ادعا را به اندازه کافی تکرار کنید همه اطرافیانتان آن را باور می کنند. داستان خیاط ها و لباس پادشاه لخت را به یاد بیاورید؟ این داستان به شدت ریشه در واقعیت دارد. به جرات می گویم نویسنده این داستان در گی لایف ایران آمد و شدهای فراوان داشته! اطرافیان شما همه مثل آن پادشاه لختند. شما هم سعی کنید جای خیاط ها باشید. آن بچه فضولی هم که داد می زد «پادشاه لخته!» را خفه کنید!

لب کلام: هیچ وقت به کسی چراغ سبز نشان ندهید، حتی زمانی که در دلتان دارید از ذوق خفه می شوید یا با دمتان گردو می شکنید که کیس فلان و بهمانی به شما نخ داده است. اگر می خواهید در پارتی همه به شما نظر داشته باشند، اگر می خواهید در منجم همه شما را favourite بکنند و در لیست who is hot?! شما از نفرات برتر باشید، اگر می خواهید پسری که دیروز خانه دوستتان دیده اید را تور کنید، توصیه های این پست را آویزه گوشتان کنید که خیر دنیا و آخرتتان به آن وابسته است***. مدارک و مستندات اینجانب برای نوشتن این پست نیز همگی موجود است. در صورت بالا گرفتن ادعاهای کذب اینجانب حاضرم آن ها را در هیئت سه نفره ای از قوه قضاییه ارائه کنم.

* – هر کس ربط این دو پست را نفهمد خیلی احمق است.

** – همان طور که ملاحظه می فرمایید کیس های مختلف آورده شده اند تا دیگر با عزیزان کامنت گذار بر سر اینکه فلانی خوش تیپ است یا بد تیپ است بحث نشود! طبق نظر اینجانب حقیر هر انسانی که روی کره خاکی از جنس مذکر خوشش بیاید بالاخره یکی از این چهار مورد را پسند خواهد کرد (حالا شاید نه به این شدت اما بالاخره این چهار تا کفاف خواننده های این وبلاگ را دیگر می دهند!)

*** – اگر به موارد توضیحی، اهداف لیست شده و موارد مشابه این چنینی هیچ علاقه ای ندارید از این که این پست را تا به ته مطالعه کرده و وقت خود را تلف کرده اید به شدت متاسفیم.

نوشته‌های قدیمی‌تر »