زندگی چقدر عجیب و گیج کننده است. هیچ وقت منطقش را درک نکردم، اگر واقعاَ منطقی زیر آسترش کشیده باشند. زیر ذره بین قرار دادن رفتارها و مناسبات «انسان»، این به اصطلاح اشرف مخلوقات (که احتمالاَ هیچ گونه ی دیگری جز خودش چنین ادعایی را قبول ندارد) این بی منطقی را در حد اعلا ثابت می کند.
مثال می خواهید؟
«عشق»!
یا (احتمالاَ) به عبارت درست تر«نیاز» به عشق.
نفس زنده بودن به طور ناخودآگاه توقعات موهومی از کیفیت زندگی در ما بوجود می آورد که در دنیای واقعی به هیچ وجه مجال به حقیقت پیوستن ندارند و همین سرخوردگی از جستن و نیافتن یکی از غیر قابل تحمل ترین مصائب زندگی است. با این حال مواقعی هم هست، هر چند کوتاه و گذرا، که تمام آنچه می خواهی و نمی یابی را با چنان جلوه ای روبرویت می بینی که با دراز کردن دستی و فشردن انگشتی از آن خودت خواهند بود… حال تعلل اراده و سستی دست دیگر ایراد سلولهای خاکستری و فیبرهای ماهیچه است، هر چند ساده دلانی هم ترجیح می دهند آن را به مشیت الهی و چرخ گردون نسبت دهند!
این پست کوتاه و تا حدودی بی معنی را با خاطره ی یکی از همان لحظه ها می نویسم.

شب بود و هوای اتوبوس دم کرده، با این حال انرژی در من موج می زد. کنارم، موجودی دوست داشتنی نشسته بود و مصاحبتش چنان وجدی در من به وجود آورده بود که مسافران صندلی های ردیف اول اتوبوس به وضوح صدایم را می شنیدند و به طرزی مشخص اما محتاطانه مسخره ام می کردند. مشخص با این امید که صدایم را پایین بیاورم و محتاطانه از آن جهت که دقیقاَ سر در نمی آوردند موضوع بحثمان چیست! آنها که من را از نزدیک می شناسند می دانند که ادعای چندانی در این زمینه ندارم اما پس از مدت ها با دیدن پسری که درون جمجمه اش عضو نادری به نام مغز دارد لذتی کنترل نشدنی در خود احساس می کردم. پسرک برایم مانند جعبه جواهری قفل شده و مرموز بود. دوست داشتم کلیدش را داشته باشم و رازهایش را یکی یکی بشکافم. اقیانوسی بود که هر چه بیشتر در آن غوطه می خوردم ساحلش از من بیشتر و بیشتر فاصله می گرفت. اولین بار بود که به کسی کوچک تر از خودم چنین علاقمند شده بودم. حال مشکل از بلوغ زودرس من بوده یا عدم بلوغ همسالانم مسئله ایست جدا!
بگذریم… توضیح بیشتر نمی خواهد. مشاهده ی اتفاقی چند عکس باعث شد این چند خط را به یاد «موری کوچولو» بنویسم. پسری که در یک شب اردیبهشت ماه باعث شد زندگی چهره اخمویش را از هم باز کند و لبخند محو و پریده ای به من بزند. اگر جواب آن لبخند را داده بودم، مسلماَ زندگی ام طور دیگری رقم می خورد و دیگر نیازی به نوشتن این وبلاگ (یا هر وبلاگ دیگری) در خود نمی دیدم. با این حال… نمی دانم آن لحظه چه چیزی باعث شد چنان تصمیمی بگیرم و دست رد به سینه کسی بزنم که احتمالا تا آخر عمر مانندش را به چشم نخواهم دید.
البته می شود از سستی اکتین و میوزین ایراد گرفت یا مسئولیت این تصمیم را به گردن قضای الهی انداخت (که شاید تنها فایده خدا، این دوست خیالی، همین باشد که بار اشتباهاتمان را اندکی سبک کند). من هیچ یک از این دو کار را نخواهم کرد. ولی پاسخی هم در جواب سوالم ندارم…شاید… فقط شاید تصور خوشبختی برایم چنان بعید و غیر قابل باور بود که آن را در نطفه خفه کردم. نمی دانم.
پ.ن : چقدر از این فعل های ربطی متنفرم! زبان فارسی حقیقتاَ حرص آور است
پ.ن.2: امیدوارم که در پست های بعدی دیگر دراما کوئین بازی در نیاورم. شما هم امیدوار باشید!

ssalam dooste aziz ba weblogetoon taze ashna shodam mikhastam agara ejaze bedid linketoon konam va vaghti poste jadidi migzarid man rooye blogam be soorate roozane etela midam agar khastid
movafagh bashid
andranic.
***********************************************************
خواهش می کنم دوست عزیز. به قولی، نیکی و پرسش؟!
[...] ** برای دسترسي به مطلب کافيست روی اين لينک کليک کنيد ** [...]
salam..ghaziye in esme weblogge shoma chiye!?
*************************************************************************
والله اسم وبلاگ ما همچین قضیه منحصر به فردی هم ندارد. Eraser head اسم یک فیلم دیوید لینچ است که با همان حال و هوای همیشگی فیلمهای لینچی ساخته شده. قبلاَ به این اسم در وردپرس وبلاگی ساخته اند برای همین وبلاگم را با z ساختم.