EraZer Head

افاضات می کنم پس هستم

من عاشق شدن بلد نیستم


موقعی که سیزده ساله های دیگر سرگرم خواندن کتاب فارسی مدرسه بودند من مشغول خواندن کوری ساراماگو سر کلاس بودم. موقعی که سیزده ساله های دیگر پنهانی فیلم پورن تماشا می کردند، من به جلسات شعرخوانی می رفتم. نمی خواهم ادعا کنم که شخص خیلی فهمیده و باشعوری بودم. اصلاً این طور نبود. من در نوجوانی یک پارچه گه بودم. جلسات شعرخوانی رفتنم هم فقط برای دیدن مهرداد بود.

آن موقع مهرداد 17 سال داشت. کمی قد بلندتر از خودم بود. پوستش برنزه و چشم هایش سبز. فکش خوش تراش و استخوان های گونه اش برجسته بودند. صدای عمیق و زیبایی داشت. دیوانه ی شعرهایش بودم. کافی بود برایم عمو زنجیرباف بخواند تا من وحی الهی بشنوم.

زندگی من از ابتدای تولد همیشه در حالت فست فوروارد بود. پله های رشد و بلوغ را دو تا یکی بالا می پریدم و بی صبرانه خودم را از بقیه بالاتر و بالاتر می کشیدم، آن قدر که کار دستم داد. رشته های زندگی ام که باید یکی یکی و با حوصله از هم جدا می کردم و بعد از اتمام هر رج به رج بعدی می رفتم، مثل یک گلوله ی کاموا در هم گره خوردند و گره ها کور شدند و من عاشق شدم. قبل از اینکه خودم را بشناسم، قبل از اینکه بفهمم گرایش جنسی چیست و همجنسگرایی خوردنیست یا پوشیدنی، خیلی راحت عاشق یک پسر دیگر شدم. عشق من تمام خصوصیات رمان های فهیمه رحیمی و فیلم های رمانتیک تین ایجری هالیوودی را داشت، البته منهای پایان خوش. هم بی خوابی داشت، هم ناراحتی. هم آویزان شدن داشت، هم بی محلی دیدن. هم وسواس فکری داشت، هم حسادت. آن هم از نوع وخیمش.

خیلی از همجنسگراها سعی وافر و همت والا در انکار گرایش جنسی خود دارند و تا حد زیادی هم موفق می شوند. ولی عاشق شدن مثل تشتی است که از پشت بام پایینش بیندازید. جای انکار ندارد. من هم نتوانستم انکارش کنم. بیش از سه سال دردش را تحمل کردم بدون اینکه کسی بفهمد چه مرگم است. به قعر که رسیدم، متوقف شدم. نگاهی به خودم و زندگی ام انداختم و گفتم دیگر بس است. سر خودم فریاد زدم و خودم را از رقت و حقارت در آوردم. خودم را چنان جمع و جور کردم که هنوز هم که هنوز است جمع و جورم و احساسات در نظرم مثل تابلوی آبستره ای بی معنا و غیرخلاقانه و بی ارزش است.

نمی دانم راست است که آدم ها تنها یک بار عاشق می شوند یا نه. برای من که تا الان این طور بوده. یعنی بعد از اینکه مثل حضرت ابراهیم قمه به دست گرفتم و عشقم را سلاخی کردم، دیگر هرگز چنین تجربه ای سراغم نیامده. دیگر دیدن هیچ کس حس مشکوک هیجان آوری به من نمی دهد. دیگر اسم هیچ کس گرمای شورانگیزی داخل رگ هایم تزریق نمی کند. هیچ کس موهای تنم را سیخ نمی کند. هیچ کس دستپاچه ام نمی کند. هیچ کس حسادتم را تحریک نمی کند. سال ها پیش آن قدر خوب از پس قصابی احساساتم بر آمدم که هنوز هم که هنوز است خبری از بازگشت دوباره شان نیست، و روراست باشیم، فکر نکنم بعد از این هم بازگردند. من الان همینم که هستم. همین موجود خسته ی بی حوصله ای که دیگر عاشق شدن بلد نیست. زندگی من، سال ها پیش، در نقطه ی مشخصی از زمان و مکان سنجاق قفلی خورد و از آن به بعد نه پیش رفته و نه پس. من ده سال پیش و در اوایل نوجوانی، هم جوان شدم، هم بالغ و هم پیر. من ده سال پیش تمام کارهایی که در زندگی ارزش انجام دادن دارند را تجربه کردم. من ده سال پیش به هر شاخه ی علمی و ادبی و هنری ای ناخنک زدم. من ده سال پیش هر تجربه ی روانی ای که به زندگی یک شخص معنا می دهد پشت سر گذاشتم: تمجید، تحقیر، برتری، از دست دادن عزیزان، شکست، پیروزی، و عشق.

من در نوجوانی هر کاری که در زندگی می شد انجام داد و اصلاً ارزش انجام دادن داشت را تجربه کردم. از آن به بعد روزها کشدار و کسل کننده اند و من را به یاد سریال های تکراری تلویزیون می اندازند.

44 پاسخ به “من عاشق شدن بلد نیستم

  1. رضا سپتامبر 7, 2011 در 9:39 ب.ظ.

    نمی دونم!!! شاید بشه دوباره و سه باره هم عاشق شد، کما اینکه من شدم! ولی بستگی داره چی رو عشق نام بذاری و اون عشق تا چه اندازه موفق و وفادار باشه! ضمناً خیلی هم خیالت از بابت سلاخی احساساتت راحت نباشه! یهو دیدی باز هم اومد سراغت! اون موقع است که می فهمی احساس رو نمیشه سلاخی کرد پسر!
    ========================================================
    کی گفته نمیشه. ما کردیم شد. منم دارم میگم ناراحتم که سلاخی شده. کی گفته خیالم راحته؟ سلاخی شده و هفت کفن پوسونده و خبری هم نیست.

  2. رضا سپتامبر 7, 2011 در 10:20 ب.ظ.

    نکن این کار رو آقای ایریزر هد! کفر نگوووو :))))
    راستی خیییییلی بدی که کامنت گذاشتن واسه بعضی پست هات رو بستی! می دونستی این رو؟؟؟ DDD:
    ==========================================================
    دوست ندارم پست های سانتیمانتالم کامنت داشته باشن. تازه کامنتای این یکی رو هم می خواستم ببندم!

  3. Nonesexual سپتامبر 7, 2011 در 10:44 ب.ظ.

    من هم دقیقا مثل تو هم هستم
    وقتی 13سالم بود برای اولین و آخرین بار عاشق شدم
    و به این 1بار عاشق شدنم هم افتخار میکنم
    این سلاخی کردن نیست
    اختصاص دادن پرشور ترین بخش احساس به یک عنصر پاک مثل عشق
    چیزیه که ممکنه از هوس جلوگیری کنه
    هرکسی یک بار به دنیا میاد، یک بار عاشق میشه و یک بار میمیره
    حداقل من اینطوری فکر میکنم
    بوس
    ================================================
    هیچ چیز عشق پاک نبود. همه ش مریضی و درد و آزار بود. هوس به عشق شرف داره چون به چیزی که نیست تظاهر نمی کنه

    • mehrdad سپتامبر 8, 2011 در 7:40 ق.ظ.

      دقيقا، عشق يك چيز مزخرفيه
      كه تمام انر‍ژي و نبوغ ادم به هدر ميده
      وقتي ميفهمي چه گندي زدي كه همه فرصت ها رو از دست دادي و همه چيز تموم شده

  4. سیاوش سپتامبر 8, 2011 در 12:17 ق.ظ.

    هی ………………… پسر…………………………………
    دوست داشتن خیلی از عشق بهتره. عشق یک ضعفه. یک کاستیه. یک توهمه.
    بلوغ فکری باید بتونه جلوشو بگیره. خوشحالم که تجربش کردم. ولی بی فکری یک بارش کافیه.
    ========================================================
    هیچ کدومشون خوب نیستن. بدیش اینه که دست خود آدم نیست.

    • سیاوش سپتامبر 8, 2011 در 4:21 ب.ظ.

      میتونه دست خودت باشه. بعدا اگر شد صحبت میکنیم دربارش.
      =====================================================
      استارتش آره ولی اگه از یه مرحله ای رد شد دیگه می افته تو سراشیبی بی ترمز.

  5. باران سپتامبر 8, 2011 در 12:26 ق.ظ.

    برادر باز تو هنوز تصوير خوبي از معشوق اولت داري من که چپ و راست مير…نم به يگانه عشق زندگيم چي بگم؟
    ======================================================
    خب خواهر دینی من، شما موقعی عاشق شدی که عقلت به حد کمال رسیده بود. بنده موقعی که هنوز هر را از بر تشخیص نمی دادم عاشق شدم. یه فرقی باید بین ما باشه یا نه؟!

  6. من یک آدم سپتامبر 8, 2011 در 12:26 ق.ظ.

    zwwooooo

  7. باران سپتامبر 8, 2011 در 12:27 ق.ظ.

    راستي لوگو بالا فوق العاده است….يعني رسما خودتي فدات شم.
    =================================================
    قربان شما

  8. من یک آدم سپتامبر 8, 2011 در 12:51 ق.ظ.

    رفیق … به جان یو بیا ازین ماشین سواریا بازی کنیم .. تالا بازی ام نکردی …. خیلیییییییی ام حال میده … تجربه جدید .. در نوجوانی ام نیوده .. تازه آنلاین ماشینم میشه رد و بدل کرد
    ===================================================
    ندیدی مگه، نوشتم هر تجربه ای که ارزش انجام دادن داشته باشد. ماشین سواری هم شد کار؟! 😛

  9. Narek سپتامبر 8, 2011 در 2:56 ق.ظ.

    فکر نکنم بشه احساسات رو سلاخی کرد…. آدم هیچوقت خالی از احساس نمیشه… فقط بنابر شرایطی پراز احساس مثبت یا منفی میشه…. این که میگی احساساتت رو تیکه پاره کردی احتمالا جایگزین کردن یه سری احساسات بجای قبلی هاست… و با عقب روندن اون قبلی ها این جایگزینی رو ادامه میدی
    این هم که یاد بگیری دوست داشتن چیه.. بستگی به نتیجه گیریت از تجربه ات داره…. استناد به تجربه عشقی نوجوونی اونم تو 12-13 سالگی برای همه عمر زیاد منطقی نیست .. آدم تا وقتی که احساساتش رو به تعادل نرسونه تو نوجوونی ه… بجای خون و خونریزی سعی کن از مرحله نوجوونیت بگذری… این عیب نیست که آدم یه جایی از بلوغش توقف کنه… برای هر کسی زمان خاصی برای تموم کردن این دوره لازم ه.. هیچ چیزی نمیتونه تورو اونجا نگه داره.. نه سنجاق قفلی نه قل و زنجیر
    و یه چیز دیگه… آدم اگه چیزی رو ندونه.. نمیدونه که نمیدونه.. حتما میدونی که به دونستنت شک داری
    (بخاطر طولانی بودن کامنت عذر میخوام)
    ===============================================================
    من بلوغم رو خیلی وقته طی کردم پیر هم شدم. فقط مردنم مونده

    • eli سپتامبر 8, 2011 در 3:36 ب.ظ.

      و این فاصله پیری تا مرگ اینقدر طولانی میشه که ادم از همه چیز و همه کس بیزار میشه.انگار مرگ هم ما رو فراموش کرده.
      ======================================================
      نه من از همه چیز و همه کس بیزار نیستم. زندگی هم خوبه. فقط کسل کننده ست.

      • eli سپتامبر 10, 2011 در 7:37 ب.ظ.

        چه خوب.ولی من گاهی بیزار میشم از همه.حتی از خودم.
        ========================================================
        سخت نگیر چون زندگی همینه که هست. کاری هم نمیشه کرد جز اینکه همین طوری قبولش کرد.

  10. شایان سپتامبر 8, 2011 در 4:21 ق.ظ.

    هایییی
    های های هایییی
    چه دلت پرِ ِ ِ ِ ِ
    های هاییی هایییییی

    1

    عشق اول فقط یک خاطره است
    عشق بعدی همان فاجعه است
    عشق همیشه در مراجعه است

    2

    به خدا عشق خیلی چیپه! هیچ وقت فکر نمی کردم منی که تو نوجونی کفم پاپ آرت و بیتلز و پینک فلوید بود
    یه تو اول جونی بزنم تو خط حمیرا و مهستی و شماعی زاده :دی
    فهمیه رحیمی رو خوب اومدی! ولی علتش شاید سن کم در عاشقیتت باشه.
    بازم می گم
    عشق خیلی چیپه!

    3

    بابک احمدی می گه عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است
    حالا تعریف لذت چی مشه؟ مثلا اگه یک نفر دوست داشته باشه شلاق بخوره و ازش لذت ببره آیا لذته؟

    حافظ می گه
    ناصح ام گفت بجز غم چه هنر دارد عشق؟
    گفت برو ای خواجه عاقل، هنری بهتر از این
    کلا عشق موضوعی مازوخیستی است که ممیل به فنا شدن دارد
    مثلا پروانه
    چرا اسمش پروانه است؟
    چون بی پروا به سوی آتش شمع پرواز می کنه
    این همون مازوخیسته

    حالا اما شریعتی یک مقایسه جالب بین عشق و دوست داشتن داره
    نمی دونم خوندی یا نه
    ولی خیلی قشنگ داره منطق رو در مقابل علاقه مندی قرار می ده

    می دونی اریزر هد، نویسنده عزیز این وبلاگ، دوست بلاگر من ماجرا چیه؟
    ماجرا اینه که ما یادمون میره وقتی جو گیر طرف میشیم، منطق رو رعایت کنیم
    آره
    عشق جوگیری ما به خاطر جاذبه جنسیه
    ولی کلا من نظر سارتر رو درباره عشق خیلی دوست دارم
    عشق ذاتا یک فریبکاری است

    همه ما فریب شمع رو می خوریم
    و بی پروا می خوایم در نور شمع بسوزیم

    !!!!!!
    من هنوز با این موضوع کنار نیومدم
    یعنی هی بدبختی می کشم
    حقارت می کشم
    خیانت می بینم
    تنها می مونم
    اما نمی تونم دست از این آتش بردارم
    شاید چون فکر می کنم میشه پروانه بود و به عشق شعله بال های پروانه پر کشید

    ولی به قول سارتر همون فریب کاریه :دی
    =============================================================
    بابک احمدی دیگه کیه؟!

    • رضا سپتامبر 9, 2011 در 12:54 ق.ظ.

      همه چی بستگی به وفاداری و تحمل و سرسپردگی دو طرف داره! اگه کسی نیمه گمشده اش رو پیدا نکرده نمی تونه بگه که اون اصن وجود نداره کهههه!!!
      DDD:
      ================================================
      این حرفا رو می زنین من بیشتر از عشق حالم به هم می خوره!

      • Nader سپتامبر 9, 2011 در 4:29 ب.ظ.

        نیمه گم شده کیلویی چنده؟ من هر بار که میرم باشگاه چندتا از این نیمه ها رو حسابی یه دل سیر برانداز می کنم… تا وقتی خودت رو به صورت تنها و فردی ناقص می بینی و نصفه نیمه، انتظار اون جوون سوار بر اسب سفید معادل با ظهور آقا ست!
        ===================================================
        نظر بنده به نظر آقا نادر نزدیکتر است.

  11. شایان سپتامبر 8, 2011 در 4:26 ق.ظ.

    زمانی که منطق پروانه ای کشف شد
    اون وقت می تونم انتخاب کنم که چه دیدگاهی دارم
    دارم دنبالش می گردم
    از اخلاق شروع کردم
    امیدوارم بتونم عشق رو به طور کامل با منطق جمع کنم
    تا هیچ فرقی بین دوست داشتن و عشق وجود نداشته باشه
    ————-
    خودمونی هاااا
    من خیلی دلم از عشق پرههههههههه

  12. سهند سپتامبر 8, 2011 در 2:21 ب.ظ.

    من اولین بار پنجم دبستان بودم که عاشق شدم، به پسره هم نامه نوشتم و همه چیزو براش گفتم، ولی فکر می کنم با توجه به جوابی که بهم داده بود اصلا نفهمیده بود چی به چیه (یا شایدم خودشو به نفهمی زده بود)! ولی خب اون اولین و آخرین بار نبود، چند بار دیگه هم تکرار شد، همیشه شدید بوده خیلی زیاد ولی به یک سال نرسیده، نمی دونم..
    ببین نمی خوام شعار بدم، ولی تنها چیزی که تو تمام تمام دنیا من بهش اعتقاد دارم (که وجود داره و قدرتمندترین نیروس و در واقع تنها چیز «قطعیه» و اینا و اینا) همین عشقه و نه هیچ چیز دیگه. من تا اول دبیرستان که اصلا بفهمم همجنسگرایی چیه 3-4 باری عاشق شده بودم و با این که تصور مثبتی به همجنسگرایی نداشتم، ولی هیچ وقت در درست بودن احساسم شک نکردم. در حالی که اون موقع ها مثلا تصور مثبتی نسبت به خودارضاییم نداشتم. این که گفتی به قعر که رسیدی یه نگاهی به خودت انداختی و گفتی دیگه بسه، یعنی ارادی متوقفش کردی، رو فکر نمی کنم درست باشه (یا حداقلش اینه که من نمی تونم همچین کاری بکنم) چون به نظر من عشق (و احساسات کلا یعنی) خودش می یاد و خودشم میره، دست من و تو نیس، دست خداس!:-P و این که جسارتا من فکر نمی کنم تو یه موجود بی احساس باشی، هرچند که بگی «احساسات در نظرم مثل تابلوی آبستره ای بی معنا و غیرخلاقانه و بی ارزش است.»
    و فقط همین که با جمله ی آخرت خیلی ته دل آدم می گیره. 😦
    =====================================================
    درسته که من فراموش کردن مهرداد رو تو یه جمله خلاصه کردم اما شما خیال نکنین همین طوری یه جمله ای تموم شد. پدرم در اومد. کار هر کسی هم نیست. اما شد.

  13. سهند سپتامبر 8, 2011 در 3:31 ب.ظ.

    می گم زودتر از این دوره ی پریودیت بیا بیرون که حال ما رو هم گرفتی. 😉
    و اینکه ببخشید این همه شد. تقصیر پست خودته خب!
    ======================================================
    پست های پریودی دوست ندارم بنویسم اما بعضی اوقات که دوزش خیلی میره بالا یه چیزی می نویسم که فرداش دلم می خواد پاک کنم!

  14. dreamer سپتامبر 8, 2011 در 4:24 ب.ظ.

    شديدا به گي بارو نايت كلاب هاي جور وا جور براي تجديد قوا و احياي احساسات نياز داري !‌
    از ما گفتن بود 😀
    —-
    اون فست فوروارد خيلي هم خوبه ،‌ اگه نبود همش تكرار ميشد .
    —-
    بنده نيز خاطراتي دارم از زماني كه 13-14 ساله عاشق شدم ، و درد عشقي كشيدم كه مپرس 😀 و بعد يك سال دو تا شازده بدون اينكه كسي دعوتشون كنه پريدن وسط زندگي بنده و عاشق اينجانب شدند و بعد هم طي يه سري دوئل يكيشون بردو به بنده كمك كرد اولي رو فراموش كنم و من رو عاشق خودش كرد و بعد 2-3 سال اسب شازده ما رو زمين زد و دوباره درد عشقي كشيدم كه مپرس 😀 …الانم جاش درد مي كنه .
    چه خوش گفت فروغ كه :
    «و زخم های من همه از عشق است
    از عشق ، عشق ، عشق .
    من این جزیره ی سرگردان را
    از انقلاب اقیانوس
    و انفجار کوه گذر داده ام
    و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
    که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .»
    با همه ي اين اوصاف و اوضاع و اوجاه … معتقدم كه بايد نسبت به اين ويروس دوست داشتني ، عشق ، خوشبين تر بود .
    ======================================================
    من اصلاً اصلاً بهش خوشبین نیستم ولی دلم برای کس بازی های زمان عاشقی تنگ شده.

    • رضا سپتامبر 9, 2011 در 12:44 ق.ظ.

      ایریزر هد چی بازی؟ یه خُل جا ننداختی؟o-:
      DDD:
      ================================================
      کس معانی فراوانی داره… شما با دید وسیع تری به موضوع نگاه کنین!

      • رضا سپتامبر 12, 2011 در 9:05 ب.ظ.

        DDD: Bawwle

  15. dreamer سپتامبر 8, 2011 در 4:26 ب.ظ.

    اصلاح مي شود:
    * اون فست فوروارد خيلي هم خوبه ،‌ اگه نبود همش خسته كننده ميشد .
    ======================================================
    هیچ هم خوب نیست چون همه ی مراحل زندگی آدم هول هولکی طی شدن و قاطی کردیم و اصلاً معلوم نشد چی به چی بود.

  16. Narek سپتامبر 9, 2011 در 12:30 ق.ظ.

    باشه.. هرچی که خودت میگی… فقط امیدوارم واقعا باور نداشته باشی
    ===================================================
    باور زیاد مهم نیست چون اوضاع از باور من خارجه!

  17. رضا سپتامبر 9, 2011 در 12:48 ق.ظ.

    خیلی جالبه اینجا جز دریمر و سهند هیشکی باهام هم عقیده نیست!!! یا من خرم یا شما ها سنگ!!! گزینه یک احتمالش بیشتره البته!! DDD:
    =======================================================
    حالا گزینه ی دو هم احتمالش همون قدره. حالا همین که چند نفر هستن که باهات هم عقیده ن خوشحال باش! 😀

    • رضا سپتامبر 12, 2011 در 9:19 ب.ظ.

      اصن هر دو گزینه آقا!!! خوشحال؟؟؟ در پوست خود نمی گنجم!
      ==============================================
      مطمئناً اونا هم همین حس رو دارن!! 😀

  18. alone kurt سپتامبر 9, 2011 در 9:05 ق.ظ.

    درکت میکنم…سلاخی کردن احساسات واقعا درد داره

  19. jack morrison سپتامبر 9, 2011 در 12:16 ب.ظ.

    خوب بدش مهم نیست رفیق!مهم اینه که شده…
    ==============================================
    همین!

  20. Nader سپتامبر 9, 2011 در 4:38 ب.ظ.

    چطوری می تونی روی عشق های دوران مدرسه ( یکی همین بالا گفت کلاس 5ام!)، اونم تو مملکت امام زمان که مدرسه ها همه تفکیک جنسی شده و عملاً چیزی به غیر از جنس خودت برای عاشق شدن نمی بینی حساب باز کنی و بگی از کودکی می دونستی همجنسگرایی؟ من خیلی گیج شدم، روز به روزم به این شککم اضافه می شه، درسته که وقتی با یه پسر می رقصم زرتی این بامبول ورم می کنه و وقتی یه دختر می رقصه و خودشو می چسبونه تافرم، حتی یه شق کوچولو هم نمی کنم که اون بنده ی خدا شرمنده نشه… ولی از کجا معلوم که همه این ها عادت نباشه؟ هوم؟
    ====================================================
    خب من میگم مهم نیست که عادت باشه یا طبیعت باشه یا ذات یا هر کوفت دیگه ای. مهم اینه که الان این طوری هستی/هستیم و همینه که هست.

  21. سیما سپتامبر 10, 2011 در 10:33 ق.ظ.

    نوجوانی رو چند تا پله یکی رد کردن خیلی بده، میشه گفت وقتی اینطوری بشه آدم از کودکی به پیری پرتاب میشه، بدون تجربه کردن جوونی (اون دوره ای که قراره خیلی معرکه و اینا باشه). منم موندم چه کنم که از این خمودگی در بیام.
    ===============================================
    همون. منم دلم معرکه و اینا می خواد الان!

  22. رهام سپتامبر 10, 2011 در 12:45 ب.ظ.

    اینکه مو به تنت سیخ نمی شه واسه اینه که تنت مو نداره!
    :p
    =============================================
    نه خودم همین دیروز سه چهار نخ رو سینه م پیدا کردم 😀

  23. Jog سپتامبر 10, 2011 در 5:24 ب.ظ.

    درود بر شما
    ممکنه از طریق ایمیلم به من بگی که رابطه تو با مهرداد تا چه حد جدی شد؟
    من هم تجربه مشابهی داشتم و می تونیم با هم در باره این مسائل خیلی گپ بزنیم.
    =========================================================
    جدی نشد. یه دوستی کاملاً معمولی بود. نه حتی نزدیک. اون اصلاً همجنسگرا نبود و اگه بود هم فرقی نمی کرد چون من خودم نمی دونستم همجنسگرام.

    • joG سپتامبر 11, 2011 در 3:28 ب.ظ.

      هنوز ایمیل نزدی که!!!!
      مسئله اینجاست که تعریف ما از عشق چیه، آیا اون احساس خوب چطوری به بالاترین حد می رسه و چجوری می تونیم نگهش داریم؟
      یک اتفاق جالب اینه که تا آدم به چیزی نرسیده خیلی می خوادش اما در بعضی از موارد وقتی می رسد دیگه ازش خسته می شود و نمی خوادش.
      ======================================================
      من از دو کار اصلاً خوشم نمیاد. یکی رفیق پیدا کردن از طریق وبلاگ و اون یکی صحبت از احساسات!!م. قبلاً انجامش ندادم الانم اگه کسی ازم بخواد انجامش نمیدم.

  24. اشكان سپتامبر 11, 2011 در 2:37 ب.ظ.


    ===============================================
    کامنتت اینه؟! سه نقطه؟! وردپرس فرستادش داخل هرزنامه ها!

    • اشكان سپتامبر 12, 2011 در 10:41 ب.ظ.

      من خودمم احساسِ هرزي مي كنم…كه البته مهم هم نبايد باشه «برديا»…(اين قسمت و اگه خواستي حذف كن چون مي خواستم از اون حالتِ نويسنده و خواننده در بياد..هر جور راحتي كلا…من هم به نظرت احترام گذاشتم و ديگه بهت ايميل نزدم)
      ======================================================
      اجباری در کار نبود اشکان خان. کلاً خواستم بدونی که نظرات سه نقطه میرن تو هرزنامه ها 😀

      • اشكان سپتامبر 13, 2011 در 12:43 ق.ظ.

        توو چي اجباري در كار نبود؟من نفهميدم…!
        =================================================
        توضیح دادن کامنت

  25. ashi سپتامبر 15, 2011 در 6:40 ب.ظ.

    عشق که بلد بودنی نیست. اتفاق افتادنیه. یه روز اتفاق می افته, یه روز خسته و زخمی ولت میکنه تا ترمیم شی…
    اول آرش عاشقم شد, بعد من عاشقش شدم, بعد اون ترسید و ترکم کرد.
    من هنوز دوسش دارم, اما ترجیح میدم تنها باشم. به نظرم عشق از دور بهتره. از نزدیک به حاشیه می ره. فکر کنم اگه دوباره مهردادو ببینی می فهمی همون احساسو بهش داری. نمی دونم. من بعد چهار سال آرشو دیدم, اون منو ندید. فهمیدم هنوز دوسش دارم…
    عشق دست خود آدم نیست. راستی منم اولین بار 12 سالم بود. پسرای ناهمجنسگرا این قدر زود عاشق نمی شن, یعنی اول یه چیزای دیگه براشون جذابه, بعد عشق و احساس و این جور چیزا…
    ===========================================================
    منم فکر می کردم اگه دوباره ببینمش حسم دوباره بر می گرده ولی چند سال پیش تو خیابون دیدمش و هیچ حسی نداشتم. میگم که. اون قصابیه رو خیلی حرفه ای انجام دادم.

  26. آدمک چوبی سپتامبر 16, 2011 در 9:45 ق.ظ.

    به ما هم آموزش میدی؟ قصابی رو میگم شاید به درد خورد .!
    ===========================================================
    آموزشی نیست! باید به درونت رجوع کنی و مدیتیشن و از این کس شعرا 😀

  27. شاهرخ جان سپتامبر 18, 2011 در 12:40 ب.ظ.

    {{موقعی که سیزده ساله های دیگر سرگرم خواندن کتاب فارسی مدرسه بودند من مشغول خواندن کوری ساراماگو سر کلاس بودم.}}کوری ساراماگو؟!!!!!!!!!!!!!!!!! …چيزي هم مي فهميدي آخه…مهم خوندن نبود… راستش منم ده سالم بود رمان بن هور مي بردم مدرسه مي خوندم ولي اصلا نمي فهميدم..چي داره مي گه…فقط كلمات رو مي خوندم…حالا تو لابد مثل من نبودي…نييييييييدونم….در ضمن چرا شفاف سازي نمي كني..بهش گفتي..نگفتي..بودي..نبودي…هي ما رو خمار مي ذاري مي ري
    ==========================================================
    بن هور رو من 10 سالگی خوندم. ربکا رو 9 سالگی. اینا که چیزی نداشتن!

    • سهند سپتامبر 18, 2011 در 1:28 ب.ظ.

      آره انگار خودشه! چه خوب!!
      =========================================================
      بله مشکل ما و کامنت گذاران عزیز فراغ ایشون بود که الحمدلله حل شد 😀

  28. iranlgbta سپتامبر 18, 2011 در 5:32 ب.ظ.

    راسته واقعا آدم فقط یکبار عاشق می شه.هیچی عشق اولی نیست

  29. مسعود سپتامبر 25, 2011 در 12:04 ق.ظ.

    راستش من . . . خيلي سخته اينجوري عاشق شدن ، من هم تقريبا سه چهار ساله سعي مي كنم يكي رو فراموش كنم و الآن هم اشك تو چشام جمع شده . . . مرسي ، چند ماهي بود وبلاگت رو نديده بودم

  30. sara سپتامبر 27, 2011 در 1:35 ق.ظ.

    الان چند سالته؟
    ================================================
    پیر نیستم 😀

  31. postage Rates 2011 اکتبر 6, 2011 در 9:39 ب.ظ.

    i love your blog, i have it in my rss reader and always like new things coming up from it.
    ====================================================
    Well thanks! If you’re not a robot or virus i mean
    😀

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: